تبليغاتX
منی که قلبی ویرانه دارم
(عارف)

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم

بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور

 مرا از یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط عارف  | 

باور نمی کنم

از این سوی بسته

تو آن چنان دوری

چون وهم بی کران دشت

که در ذهن باغ نمی گنجی

و آن چنان غریب

چون خواب خاموش درخت

که در شعور باد نیز نمی پایی

خاک با شوق از شانه های تو برمی خیزد

و از هر رگ او نام تو می روید

نگاهت چه سنگین است

که هرگز براین افق نتابیده است

ندانستن ، دردی است

و دانستن گناهی جانسوز

عمر چه غریبانه می گذرد

 

بی آن که مجال دمی باشد

یا همدمی که تو را بسراید

و سرور شور و شیدایی بر لبان تو باشد

چه روزها که نیامده اند

چه شب ها که نزاده اند

و طعم سبز فرصت ها

که در سنگینی سایه نبالیده اند

کسانی نرسته اند

که می توانستند در فراسوی احتمال

نطفه ببندند

هر کسی می توانست سرودی باشد

اگر حنجره ی ترانه ای بود

و هر کس می تواند معنا شود

وقتی مجال خیال تنگ نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:29  توسط عارف  | 

یک روز چشم های تو مرا باخود خواهد برد  

 نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زاویه های تنهایی عالم

 شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند

 و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد

 اینجا چقدر سرد است

     

 چقدر بدون تو سردم شده است

چقدر با خودم فاصله دارم

اینجا از همه چیز می ترسم

 از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند

 دستهایم را بگیر .....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:45  توسط عارف  | 


اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟

گفت: من پيشت ميمونم ولی بهت نمی گم کی هستم

گفتم : تو هميشه پيشم ميمونی

گفت : آره

گفتم : باهام بازی ميکنی؟

گفت : نه

گفتم : واسه چی؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولی کاری واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چی؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوی اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلی هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولی...

گفتم :ولی چی؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکی اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسی؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلی هم دوستت داره

گفتم : باهام بازی ميکنه؟

گفت : اره ولی آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگی اون منو دوست داره

ديدم يکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد و بغلم کرد و باهام بازی کرد

گفت : ميدونی اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمی زاره؟

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چی ميخوای واست مياره ولی بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های ديگری آشنا شدم

ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها ميزارن 

آره خودش بود اونی که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست  

کم کم معنی عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايی ميترسيدم خيلی....

روزی رسيد که ديدم کنار درخت کسی نيست .... ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترينی

به خيابون نگاهی کردم ديدم خودش بود اما دستاش توی دستای يکی ديگه....

توی همون لحظه ديدم يک دست روی شونه هام گذاشت

گفت : ديدی گفتم با تو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتی

گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نميزارم

گفتم : تو کی هستی؟

گفت : غم

گفتم : غم ؟

گفت : آره ..... اونی که با همه ميمونه ..... هيچ کسی رو توی تنهايی تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايی که ديگه کسی منو پيدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود و خدام . . .

مادر و پدر و خواهر و برادر همه یه روزی تنهامون می زارن ....

                                     
.......وای دلم ! عارف

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:56  توسط عارف 

غروب دریا برام
یه دلتنگی خاص داشته
درعین زیبایی وقتی خورشید
آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن
گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی
انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا
که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی
غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا
نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش
ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل
به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به
بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل
آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی
بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر
وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از
خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش
کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های
دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا
خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن
نسیمی که منو درخودش می پیچه
و احساس سرما ئیکه همه
وجودم رو میگیره خیلی
میایستم یه گوشه
ساحل و چشمام
رو میبندم و
فقط گوش
میکنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:36  توسط عارف  | 

اینجا: همان دور نزدیک است...

احساس میکنم در آستانه ی دورم

اینجا دور است...

اینجا حرفی نیست اینجا ح ر و ف برای نوشتن نیست

اینجا نور کم است و صدا اصلا نیست!

اینجا فقط دور است...

و در این دور کم نور

اتاقی هست تاریک

فقط نوری که سالها پیش میخواست فرار کند لای در گیر کرده

و ناخواسته به صورت گل سرخ می تابد

شاخه گل سرخ نشسته است تنها

و من نیز گوشه ای نشسته ام زانو در اسارت دستان

و از میانشان نگاهم در مسیر سقوط گلبرگها در فرازو نشیب است

فرصتم به اندازه ی یک گلبرگ است

و آخرینش بین زمین و آسمان...!  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:14  توسط عارف  | 

من دلم برای یک سلام پشت چشمهای روشن تنگ شده هست

و برای کلمه ها...

و برای حس مبهم واژه ها

من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن

و بی محابا بشنود

و بگوید...

من دلم برای تو تنگ شده است

چه کسی تمامی دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی

چشمهایم می کشاند؟

چه کسی جز تو مهربان خواهد بود با من آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم؟

من چه فریب بزرگی هستم برای دلم...

این لبخندها چه دغل بازند...

این کلمه ها تمامی ندارند...

کاش... بگذار نگویم... من دلم برای دلتنگی های شیرین بی دغدغه ی مان تنگ شده است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:12  توسط عارف  | 

 به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:31  توسط عارف  | 

ماه تنها بود، من هم

این همه به آسمان نگاه کردیم و ندانستیم

ماه نقطه آخر خط است

و این هوای کوچک

دل شوره هایمان را جا نمیدهد دیگر...

نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام

 و به جای کدامین غصه تمام رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم،

 به هوای کدامین نگاه و کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام

و در جاده ی بی سر و ته زندگی قدم می گذارم تنها،

 در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است

که حتی دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!


این جا و آن جا

حالا تمام آن روزها روی دستمان مانده

و هیچ کس آن خیابان را تا انتها نرفت


این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود 

 کاش کسی میدانست که تقصیر کدامین ماه است

 که بدون اینکه ما بدانیم

 شب در آسمان در کنار ستاره تا صبح بزمی عاشقانه بر پا می کنند

 و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:54  توسط عارف  | 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مغلوب ديروز نخواهم شد

 

گوشه اتاق كز نخواهم کرد به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:54  توسط عارف  | 

در میان این چشمان پریشان درهم

چگونه بگویم

که تو تمام منی و جاری در من...؟

هرکجا من تمام می شوم تو شروع می شوی...

هرکجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی...

در میان خنده های بی دلیلم

در میان نگاههای معصومم به نامعلوم...

تو

تمام من هستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:6  توسط عارف  | 

 گاهي دلم مي گيرد

از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان  با لبخندي گرم

فريبت مي دهند

دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

و نوري كه تاريكي مي دهد

ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرد

از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند

از دوستي كه برايت

هديه

دو بال براي پريدن مي آورد

و بعد 

پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند

گاهي حتي

 از خودم هم دلم مي گيرد...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 4:51  توسط عارف  | 

رفته ای و در سکوت مانده ام

سکوتی تلخ

حتی اشکی نيست که سکوتم را بشکند 

آن روز تمام اشکهايم را نثار معبرت کرده بودم

يادت که هست؟

موقع آمدنت زمين تر بود

گفتی اينجا باران آمده؟

در اين آفتاب تموز باران کجا بوده؟

آنها شبنم ديدگانم بود در بيقراری آمدنت

نمی دانستم که برای بستن کوله بارت آمده ای...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط عارف  | 

یک روز چشم های تو مرا باخود خواهد برد 

 نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زوایای تنهایی عالم 

 شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند 

 و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد 

 اینجا چقدر سرد است

 چقدر بدون تو سردم شده است 

 چقدر با خودم فاصله دارم

اینجا از همه چیز می ترسم 

 از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند

 دستهایم را بگیر .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:35  توسط عارف  | 

می‌دانی… بايد دور شد

 خيلي آن طرف‌تر از شهری كه حتی نگاه كردن به شمشادهای  كوچه پس كوچه‌هایش هم آزارت می دهد

 دور که می‌گویم، يعنی آسمانی که شباهتی به آسمان غروب‌های بهاریِ ديار تو ندارد

 يعني فروبردن هوایی كه تو در آن نفس نمی‌كشی

 جاده‌هایی سبز که انتهایی ندارند و تو هیچ‌گاه در آنها نرانده‌ای

 دور يعني آفتاب كه مستقيم بتابد، بی‌آنكه دستی گلويت را بفشارد، دلتنگ شوی

 يك دلتنگی شفاف، بی‌حضور ردی از کابوس گذشته که بیاید کدرش کند

 آنجا که باران بی‌هنگامش هم

 می‌بردت به حال و هوای دورتر از این‌ سالها

 و یادت می‌آورد که چه‌سالهایی گذشته از دلتنگی‌های شیرینت در غریبانه های عاشقانه

 می‌دانم، نوشداروی پس از مرگ را يافته‌ام

 و چه‌ دير شده دیگر برای اينهمه فاصله

 حالا آنچه آزارم می‌دهد، خودِ درد نيست

 يادآوری تحمل روزهایِ پردرد ومهجور از توست ….

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:38  توسط عارف  | 

درخود شکستن ،اشکهای نریخته ،حرفهای نگفته

چشمهایی که با خواب آشنا نیست

مرگ لحظه ها را احساس می کنم

نمید انم شاید در جایی دور یا نزدیک

سری بر شانه دیوار تکیه زده است واشک می ریزد

 وحر ف می زند مثل من

اما

نه پاسخی ، نه نوازشی

تنها تحملی بدون احساس

اما تا کی ؟

چه می شود کرد؟

رنگ دیوار به پرده ها نمی خورد ،رنگ قالی به هیچ کدام !

 

 

تونیستی 

اما تنهایی هست ولحظه ها که بی تو دیگر نه به مسابقه نشسته اند

ونه برسکوی قهرمانی زمان می ایستند

کند وبی شتاب!

وقاصدک که باز هم مژده می آورد ،که یک نفر از غبار می آید

آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراری است ،

یک نفر از غبارآمد و  زخمهای همیشه بر بالم زد

 وسنگی  از سمت جنون آمد و.........

پنجره دلم شکسته ........!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3  توسط عارف  | 

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

 

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 

 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

 

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !

 

من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...

 

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

 

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

 

رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

 

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی ازمن دل بریدی؟!! 

   

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

  

 

 

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

 

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

 

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

 

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

 

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

 

خدانگهدار ... خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط عارف  | 

 

روزها سپری می شوند و ماهها و سالها در پی هم می گريزند..                                                                      

و من همچنان در حسرت لحظه ای لبخند می سوزم...                                                                                     

ماهها و سالها طی می شوند و من در حسرت ديدار دو چشم مملو                                                            

از شادی می سوزم...دو چشمی که لحظه ای اشکی از آن نچکد!                                                                

لحظه ای,دقيقه ای و حتی ثانيه ای نگريد...!                                                                                                           

ماهها و سالها می گذرند و من همچنان در اندوه باقی می مانم!                                                                     

روزها و ماهها می گذرند و من منتظر معجزه ای هستم!                                                                                    

معجزه ای نه چندان بزرگ!بلکه به اندازه ای که                                                                            

قلب شکسته ی مرا مرحمی باشد...!                                                                                                                    

                                                                                                                    

ماهها و سالها سپری می شوند سپری می شوند و من نمی توانم                                                   

بخندم! نمی توانم بگويم,بگويم دوستت دارم! زيرا قلبم                                                               

به اندازهای سنگدل شده که دريغ از گفتن يک                                                                          

دوستت دارم است...                                                                                                         

روزها و ماهها و سالها پشت بر پشت يکديگر می گريزند و                                                       

بی آنکه خود بدانم و بفهمم زندگی می کنم,وقت تلف می کنم!                                                          

گذر زمان را حس نمی کنم...                                                                                              

زيرا زمان با سرعت بی نهايت خود دريغ از همه چيز و همه کس                                                 

بی توجه می گذرد!                                                                                                           

و من هر روز بيش از ديروز بر پشت اين پنجره ی ترک خورده                                                 

می ايستم و در حسرت مرگ ميميرم و زنده می شوم...                                                              

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:50  توسط عارف  | 

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی

 دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...

دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را

و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان عاطفه ها...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 4:7  توسط عارف  | 

دیگر شکسته ام

بیزار از خود و از شب و از سیاهی

دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست

دیگر نویدی برای گریستن نیست

اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میدهند 

اینجا دلم در انتظار کیست....؟ 

من میمانم و میدانم که می سوزم

من میمانم و میدانم که می پوسم

دل خوش میکنم که غمها نابود می شوند

بیهوده نشسته ام...! 

در این اتاق هیچ راه عبور نیست

در ثانیه های غصه و درد یک دل  تنها می مانم 

دل خوشم با این سیاهی و با این شب

ای دل هر جور میخواهی گریه کن

من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 3:30  توسط عارف  | 

پشت درهایی که امتدادشان میرسد به آخر نگاه تو
بارها شکست قلبم
بارها خودم را در تکه هایش دیدم
بارها صدای آمدن پا را
صدای خش حش برگها را شنیدم
 
 
خواستم لب بگشایم
از چیزی بگویم که سالها پشت درها مانده
اینک تنهایم
تنهایی را درک می کنم
و صدایم را انچنان در گلویم میفشارم که دیگر
شکستن تکه های قلبم را هم نمیشنوم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:44  توسط عارف  | 

كاش ميشد نرفت و ماند...
و در ميان جاده هاي دور منزل كرد...
و هر از گاهي مسافري خسته را سفر به خير گفت
و خيره شد تا انتهاي حضورش...
اما...
مي توان رفت و گذشت...
همچون نسيم هاي ته دريا...
كه ماهيان هميشه سرخ را آوايي از جنس قلب هاي شوريده مي نوشانند
...

و اين اكسير كه تو با دستانت به من نوشاندي...
اكنون...لحظه به لحظه تشنه ترم ميكند...
داغي اين معجون مرا مي گدازد تا اعماق وجود...
ميداني؟...دور است عادت به نبودن دستانت كه پر از حرفهاي ناگفتني بود...
و گاه پر بود از رازهاي گمشده!
و دورتر....رها شدن از روياي دستان پر از مهرت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:28  توسط عارف  | 

به یادت هست

روزی را که چشمانت تمام هستی و عشق نگاهم را

 برای قاصدکها خواند و بادش داد؟

نمی دانم چرا اینگونه کردی تو

و بعد از آن

چه بی رحمانه گریاندی دل بی کینه و آکنده از عشقم

 ولی من بازهم از تصویر ابهام نگاه تو

و از نجوای دل ناگفته های تو

 امید مبهمی دارم

 دل سنگ هم اگر که بشنود این ناله ام را از تمنای دو چشمانت به تاراج نگاهم

  دلش چون نی لبک می شد

 ولی من در عجب ماندم برای قطره اشکی ز مژگانت

پر از دلشوره ام با دیدگان از غم و حسرت در این آبادی متروک

 برای حرمت دیرینه عشق

 به یاسها و اقاقیها سپردم که ضمیر عشق را از نو نویسند

اگر فانوس چشمانت در این دریای طوفانی

 چراغ راه من باشد

 قسم بر جذر و مد عشق که تا روزی نیایی تو

اگر ساحل شود پیدا نمی دانم

چه خواهم کرد با سکان دل.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:16  توسط عارف  | 

باران یادگار توست

 خاطره نمناکی نگاه من است

باران اشک آسمان است

همان روزی که بارید و مرا از وداع خبر داد 

 از آینده ی بی تو بودن

از حسرت

اما من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان را از یاد برده بودم

 نه تنها آسمان که تمامی دنیا را

باران دگر بار آمد و رفت 

 افسوس که این بار تنها من بودم و دل

در حسرت تو که بر چشمانم لبخند بزنی و بگویی:

باز هم چترت را فراموش کرده ای؟

 و من آرام بگویم:

دستان تو را دارم باکی نیست !

و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:44  توسط عارف  | 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
 
شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین
 
تلنگری می شکند
 
می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم
 
که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم
 
فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سرداده ام
 
دلم به درد می اید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
 
 
کاش می شد سرنوشت را با ان روزهای شیرینم
 
 عجین کرد
 
بغض کهنه ای گلویم را می آزارد
 
نفرین به بودن وقتی با درد همراهست
 
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند
 
تنها با خاطراتم خوشم...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:48  توسط عارف  | 

   باز هم من ماندم و خودم...  
   باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی از گذر توست
  باز هم من ماندم و شهامت تازه ای که یافته ام
  باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد
  باز هم من ماندم و این همه واژه نانوشته
  بازهم من ماندم و حسرت دیدنت
  باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلویم
  به گمانم همه چیز تمام شده است
  به گمانم دیگر کار از کار گذشته است
  به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است
  به گمانم باید باور کنم که انتظارم به پایان رسیده است
 
 
  حال تو مانده ای و یک دنیا تلخی...
  حال تو مانده ای و یک دنیا توجیه...
  حال تو مانده ای و یک دنیا حرف نگفته...
  حال تو مانده ای و یک دنیا غربت...
  حال تو مانده ای و یک دنیا رویای ویران شده...
  حال تو مانده ای و یک دنیا “ تنهایی”
  که سهم من و تو از هم
 همین شش حرف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد...
  باورت می شود که قصه عشقمان تمام شده باشد
 وما مانده باشیم و یک دنیا هیچ !
  باورت شود...
  همه چیز تمام شد، به سادگی خواب
  به سادگی لبخند های پاکمان 
   به سادگی رقصیدن قاصدک در باد...
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:48  توسط عارف  | 

ای کاش مانند پرنده ای بودم
 که بالهایش را به هرسویی که اراده می کرد حرکت می داد
و به نقطه بی سرانجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد
 ای کاش در این هوای بارانی
دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد
 یا آغوشی بود که مرا در بر می گرفت
 و از ته دل می گریستم
 ای کاش من تنهاترین نبودم
 ای کاش صدای بغض گرفته ام را آسمان با آن عظمتش می شنید
 ای کاش هنگام طلوع خورشید
آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت
 یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد
 نگاهی بر چشمان من هم می انداخت
 ای کاش می فهمیدی که
 تنها تر از من دلی در این دنیا وجود ندارد
 ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی
 و آن گاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی
 هیچ گاه فکر نمی کردم که سرانجامم این چنین شود
 ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی
 تا بغض چشمانم را که مدتهاست برایت حرفها دارند می خواندی
 ای کاش اشک های شبانه ی مرا
 که ازتنهایی و پریشانی فرو می ریزد می دیدی
 ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم
صورتت را از من برگرداندی
حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خسته ام بخوانی
 ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهی داد
 به امروز می اندیشیدی
 
 
ای کاش وقتی خورشید بر پشت ابر هاپنهان می شد
 و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی
 تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم
 اما هر گاه خورشید جای خود را به سیاهی شب می داد
 دستان خسته ام را از دستان سردت جدا می کردی
 و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی
 و تنها با نگاهی ساده از کنار دلی آشفته
که عمریست انتظار آمدنت را می کشید می گذشتی
 ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم
 به پایان نمی رسید
 ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می کشیدند
 اما آنها هم ناامید شدند
 ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند
 ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست
 می توانستم بایستم و از ته دل فریاد بزنم
 فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده
 فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی
 فریادی سرشار از روزهای غمگین تنهایی
 فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن 
 فریادی سرشار از درد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود
دستان خسته ام را از دستان سردت بیرون بیاور
 تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی
 و زندگی خود را بدون وجود من
 که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم
 از نو با خوشی آغاز کنی...
می روم که با رفتنم  چشمانت طلوع خورشید را بار دگر ببیند...
 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 23:35  توسط عارف  | 

وقتی تو نیستی دستانم به اندازه ی فاصله ها خالی است

 و به غریبی یک پرنده در شاخه ی شب تنها

 در اوج تنهایی شب به همنشینی ام می آید

 و وزش بی رحمانه اش شانه های امیدم را می لرزاند

 وقتی می فهمم باز تو نیستی چشمانم طعم باران می گیرد

 و پرنده های زخم خورده ی اشک

دسته دسته از انتظار نشینی چشمانم بر می خیزند

 و در آن سوی گونه ها دست و پا می زنند

وقتی تو نیستی روح فرسوده ام از بارش تند فاصله ها تب می کند

 ولحن معصوم احساسم لب به هذیان می گشاید

 وقتی تو نیستی حصار سخت دوری ها محکم تر می شود

 و این چنین من بی تو می مانم...

 

وقتی تو نیستی

 باغبان پیرخاطره ها هم

 شاخه ای تبسم به غمگینی چهره ام نمی فروشد

 و هر گاه بی تو ماندن سخت آزارم می دهد

 با سبوی کهنه ی خاطره ها

 یاد و خاطراتت را آب می دهم

 باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود

 که من باید پس بدهم؟

 آخربه من بگو...

 طاقتم زرد شد چرا گیاه آمدنت نمی روید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:24  توسط عارف  | 

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:58  توسط عارف  | 

 تو را مزه مزه می کنم بوی باران می دهی 

     بوی کال سیب بوی هرانچه که زیباست        

         تو را با تمام کودکی هایم خط خطی می کنم 

             قشنگ تر می شوی حتی با این خطوط درهم که لبخندت را می پوشاند 

                 تو را با تمام آرزوهایم از خدا می خواهم

                     و خدا تو را نقاشی میکند با چشمهای قهوه ای

                         با همان نگاه مهربانت با هر مقیاسی از زیبایی

                             با هر اندازه ای از خوشبختی

 تو با باران پیوند خورده ای

 

  تو با تمام چیزهایی که معنی عشق میدهد پیمان بسته ای

 

    نمی خواهم تو را کلمه کنم

 

    نمیخواهم با جملات و با محدودیت های دست و پاگیر لغات اسمت را تکرار کنم

 

      اصلا نمی خواهم کسی را در تو شریک کنم

 

         تو مال منی تنها برای من که همه عمرم برای توست

 

            حتی نگاهت ، آغوشت و همه آن چیزهایی که داری

 

                تو را مزه مزه می کنم

 

                   بوی همآغوشی با مهتاب را میدهی

 

                      بوی تن خورشید بوی خیسی باران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:2  توسط عارف  | 

 
غروب دریا برام یه دلتنگی خاص داشته درعین زیبایی وقتی خورشید آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن نسیمی که منو درخودش می پیچه و احساس سرما ئیکه همه وجودم رو میگیره خیلی میایستم یه گوشه ساحل و چشمام رو میبندم و فقط گوش میکنم