|
(عارف)
|
دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...
نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های
وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...
دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم
دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و
اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟
چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟!
بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم
بال هایی که در قفس مانده اند و
از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟
میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست
دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....
مرا به یاد بیاور
مرا از یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری است
باور نمی کنم
از این سوی بسته
تو آن چنان دوری
چون وهم بی کران دشت
که در ذهن باغ نمی گنجی
و آن چنان غریب
چون خواب خاموش درخت
که در شعور باد نیز نمی پایی
خاک با شوق از شانه های تو برمی خیزد
و از هر رگ او نام تو می روید
نگاهت چه سنگین است
که هرگز براین افق نتابیده است
ندانستن ، دردی است
و دانستن گناهی جانسوز
عمر چه غریبانه می گذرد
بی آن که مجال دمی باشد
یا همدمی که تو را بسراید
و سرور شور و شیدایی بر لبان تو باشد
چه روزها که نیامده اند
چه شب ها که نزاده اند
و طعم سبز فرصت ها
که در سنگینی سایه نبالیده اند
کسانی نرسته اند
که می توانستند در فراسوی احتمال
نطفه ببندند
هر کسی می توانست سرودی باشد
اگر حنجره ی ترانه ای بود
و هر کس می تواند معنا شود
وقتی مجال خیال تنگ نباشد
نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زاویه های تنهایی عالم
شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند
و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد
اینجا چقدر سرد است
چقدر بدون تو سردم شده است
چقدر با خودم فاصله دارم
اینجا از همه چیز می ترسم
از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند
دستهایم را بگیر .....
اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکی کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه می کرد بهش گفتم تو کی هستی؟
گفت: من پيشت ميمونم ولی بهت نمی گم کی هستم
گفتم : تو هميشه پيشم ميمونی
گفت : آره
گفتم : باهام بازی ميکنی؟
گفت : نه
گفتم : واسه چی؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولی کاری واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چی؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوی اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلی هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازی ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولی...
گفتم :ولی چی؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکی اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسی؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلی هم دوستت داره
گفتم : باهام بازی ميکنه؟
گفت : اره ولی آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگی اون منو دوست داره
ديدم يکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد و بغلم کرد و باهام بازی کرد
گفت : ميدونی اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمی زاره؟
گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چی ميخوای واست مياره ولی بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های ديگری آشنا شدم
ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها ميزارن
آره خودش بود اونی که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
کم کم معنی عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايی ميترسيدم خيلی....
روزی رسيد که ديدم کنار درخت کسی نيست .... ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترينی
به خيابون نگاهی کردم ديدم خودش بود اما دستاش توی دستای يکی ديگه....
توی همون لحظه ديدم يک دست روی شونه هام گذاشت
گفت : ديدی گفتم با تو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتی
گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نميزارم
گفتم : تو کی هستی؟
گفت : غم
گفتم : غم ؟
گفت : آره ..... اونی که با همه ميمونه ..... هيچ کسی رو توی تنهايی تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايی که ديگه کسی منو پيدا نکنه
اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود و خدام . . .
مادر و پدر و خواهر و برادر همه یه روزی تنهامون می زارن ....
.......وای دلم ! عارف

احساس میکنم در آستانه ی دورم
اینجا دور است...
اینجا حرفی نیست اینجا ح ر و ف برای نوشتن نیست
اینجا نور کم است و صدا اصلا نیست!
اینجا فقط دور است...

و در این دور کم نور
اتاقی هست تاریک
فقط نوری که سالها پیش میخواست فرار کند لای در گیر کرده
و ناخواسته به صورت گل سرخ می تابد
شاخه گل سرخ نشسته است تنها
و من نیز گوشه ای نشسته ام زانو در اسارت دستان
و از میانشان نگاهم در مسیر سقوط گلبرگها در فرازو نشیب است
فرصتم به اندازه ی یک گلبرگ است
و آخرینش بین زمین و آسمان...!
و برای کلمه ها...
و برای حس مبهم واژه ها
من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن
و بی محابا بشنود
و بگوید...
من دلم برای تو تنگ شده است

چه کسی تمامی دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی
چشمهایم می کشاند؟
چه کسی جز تو مهربان خواهد بود با من آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم؟
من چه فریب بزرگی هستم برای دلم...
این لبخندها چه دغل بازند...
این کلمه ها تمامی ندارند...
کاش... بگذار نگویم... من دلم برای دلتنگی های شیرین بی دغدغه ی مان تنگ شده است...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
این همه به آسمان نگاه کردیم و ندانستیم
ماه نقطه آخر خط است
و این هوای کوچک
دل شوره هایمان را جا نمیدهد دیگر...
نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام
و به جای کدامین غصه تمام رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم،
به هوای کدامین نگاه و کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام
و در جاده ی بی سر و ته زندگی قدم می گذارم تنها،
در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است
که حتی دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!

این جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روی دستمان مانده
و هیچ کس آن خیابان را تا انتها نرفت
این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود
کاش کسی میدانست که تقصیر کدامین ماه است
که بدون اینکه ما بدانیم
شب در آسمان در کنار ستاره تا صبح بزمی عاشقانه بر پا می کنند
و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم...
خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مغلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم کرد به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دري به سوي اميد
در میان این چشمان پریشان درهم
چگونه بگویم
که تو تمام منی و جاری در من...؟
هرکجا من تمام می شوم تو شروع می شوی...
هرکجا که من بی تحمل می شوم تو ادامه می دهی...
در میان خنده های بی دلیلم
در میان نگاههای معصومم به نامعلوم...
تو
تمام من هستی...

از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم
فريبت مي دهند
دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند
و نوري كه تاريكي مي دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند
دلم مي گيرد
از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند
از دوستي كه برايت
هديه
دو بال براي پريدن مي آورد
و بعد
پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند
گاهي حتي
از خودم هم دلم مي گيرد...
رفته ای و در سکوت مانده ام
سکوتی تلخ
حتی اشکی نيست که سکوتم را بشکند
آن روز تمام اشکهايم را نثار معبرت کرده بودم
يادت که هست؟

موقع آمدنت زمين تر بود
گفتی اينجا باران آمده؟
در اين آفتاب تموز باران کجا بوده؟
آنها شبنم ديدگانم بود در بيقراری آمدنت
نمی دانستم که برای بستن کوله بارت آمده ای...
نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زوایای تنهایی عالم
شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند
و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد
اینجا چقدر سرد است

چقدر بدون تو سردم شده است
چقدر با خودم فاصله دارم
اینجا از همه چیز می ترسم
از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند
دستهایم را بگیر .....
خيلي آن طرفتر از شهری كه حتی نگاه كردن به شمشادهای كوچه پس كوچههایش هم آزارت می دهد
دور که میگویم، يعنی آسمانی که شباهتی به آسمان غروبهای بهاریِ ديار تو ندارد
يعني فروبردن هوایی كه تو در آن نفس نمیكشی
جادههایی سبز که انتهایی ندارند و تو هیچگاه در آنها نراندهای
دور يعني آفتاب كه مستقيم بتابد، بیآنكه دستی گلويت را بفشارد، دلتنگ شوی
يك دلتنگی شفاف، بیحضور ردی از کابوس گذشته که بیاید کدرش کند

آنجا که باران بیهنگامش هم
میبردت به حال و هوای دورتر از این سالها
و یادت میآورد که چهسالهایی گذشته از دلتنگیهای شیرینت در غریبانه های عاشقانه
میدانم، نوشداروی پس از مرگ را يافتهام
و چه دير شده دیگر برای اينهمه فاصله
حالا آنچه آزارم میدهد، خودِ درد نيست
يادآوری تحمل روزهایِ پردرد ومهجور از توست ….
درخود شکستن ،اشکهای نریخته ،حرفهای نگفته
چشمهایی که با خواب آشنا نیست
مرگ لحظه ها را احساس می کنم
نمید انم شاید در جایی دور یا نزدیک
سری بر شانه دیوار تکیه زده است واشک می ریزد
وحر ف می زند مثل من
اما
نه پاسخی ، نه نوازشی
تنها تحملی بدون احساس
اما تا کی ؟
چه می شود کرد؟
رنگ دیوار به پرده ها نمی خورد ،رنگ قالی به هیچ کدام !

تونیستی
اما تنهایی هست ولحظه ها که بی تو دیگر نه به مسابقه نشسته اند
ونه برسکوی قهرمانی زمان می ایستند
کند وبی شتاب!
وقاصدک که باز هم مژده می آورد ،که یک نفر از غبار می آید
آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراری است ،
یک نفر از غبارآمد و زخمهای همیشه بر بالم زد
وسنگی از سمت جنون آمد و.........
پنجره دلم شکسته ........!!
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی ازمن دل بریدی؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار
روزها سپری می شوند و ماهها و سالها در پی هم می گريزند..
و من همچنان در حسرت لحظه ای لبخند می سوزم...
ماهها و سالها طی می شوند و من در حسرت ديدار دو چشم مملو
از شادی می سوزم...دو چشمی که لحظه ای اشکی از آن نچکد!
لحظه ای,دقيقه ای و حتی ثانيه ای نگريد...!
ماهها و سالها می گذرند و من همچنان در اندوه باقی می مانم!
روزها و ماهها می گذرند و من منتظر معجزه ای هستم!
معجزه ای نه چندان بزرگ!بلکه به اندازه ای که
قلب شکسته ی مرا مرحمی باشد...!
ماهها و سالها سپری می شوند سپری می شوند و من نمی توانم
بخندم! نمی توانم بگويم,بگويم دوستت دارم! زيرا قلبم
به اندازهای سنگدل شده که دريغ از گفتن يک
دوستت دارم است...
روزها و ماهها و سالها پشت بر پشت يکديگر می گريزند و
بی آنکه خود بدانم و بفهمم زندگی می کنم,وقت تلف می کنم!
گذر زمان را حس نمی کنم...
زيرا زمان با سرعت بی نهايت خود دريغ از همه چيز و همه کس
بی توجه می گذرد!
و من هر روز بيش از ديروز بر پشت اين پنجره ی ترک خورده
می ايستم و در حسرت مرگ ميميرم و زنده می شوم...

دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
بیزار از خود و از شب و از سیاهی
دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست
دیگر نویدی برای گریستن نیست
اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میدهند
اینجا دلم در انتظار کیست....؟
من میمانم و میدانم که می سوزم

من میمانم و میدانم که می پوسم
دل خوش میکنم که غمها نابود می شوند
بیهوده نشسته ام...!
در این اتاق هیچ راه عبور نیست
در ثانیه های غصه و درد یک دل تنها می مانم
دل خوشم با این سیاهی و با این شب
ای دل هر جور میخواهی گریه کن
من تو را تنها گذارم تو گریه کن....!


و اين اكسير كه تو با دستانت به من نوشاندي...
اكنون...لحظه به لحظه تشنه ترم ميكند...
داغي اين معجون مرا مي گدازد تا اعماق وجود...
ميداني؟...دور است عادت به نبودن دستانت كه پر از حرفهاي ناگفتني بود...
و گاه پر بود از رازهاي گمشده!
و دورتر....رها شدن از روياي دستان پر از مهرت...
به یادت هست
روزی را که چشمانت تمام هستی و عشق نگاهم را
برای قاصدکها خواند و بادش داد؟
نمی دانم چرا اینگونه کردی تو
و بعد از آن
چه بی رحمانه گریاندی دل بی کینه و آکنده از عشقم
ولی من بازهم از تصویر ابهام نگاه تو
و از نجوای دل ناگفته های تو
امید مبهمی دارم
دل سنگ هم اگر که بشنود این ناله ام را از تمنای دو چشمانت به تاراج نگاهم
دلش چون نی لبک می شد
ولی من در عجب ماندم برای قطره اشکی ز مژگانت

پر از دلشوره ام با دیدگان از غم و حسرت در این آبادی متروک
برای حرمت دیرینه عشق
به یاسها و اقاقیها سپردم که ضمیر عشق را از نو نویسند
اگر فانوس چشمانت در این دریای طوفانی
چراغ راه من باشد
قسم بر جذر و مد عشق که تا روزی نیایی تو
اگر ساحل شود پیدا نمی دانم
چه خواهم کرد با سکان دل.....
باران یادگار توست
خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است
همان روزی که بارید و مرا از وداع خبر داد
از آینده ی بی تو بودن
از حسرت
اما من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان را از یاد برده بودم
نه تنها آسمان که تمامی دنیا را

باران دگر بار آمد و رفت
افسوس که این بار تنها من بودم و دل
در حسرت تو که بر چشمانم لبخند بزنی و بگویی:
باز هم چترت را فراموش کرده ای؟
و من آرام بگویم:
دستان تو را دارم باکی نیست !
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا می کنم



و به غریبی یک پرنده در شاخه ی شب تنها
در اوج تنهایی شب به همنشینی ام می آید
و وزش بی رحمانه اش شانه های امیدم را می لرزاند
وقتی می فهمم باز تو نیستی چشمانم طعم باران می گیرد
و پرنده های زخم خورده ی اشک
دسته دسته از انتظار نشینی چشمانم بر می خیزند
و در آن سوی گونه ها دست و پا می زنند
وقتی تو نیستی روح فرسوده ام از بارش تند فاصله ها تب می کند
ولحن معصوم احساسم لب به هذیان می گشاید
وقتی تو نیستی حصار سخت دوری ها محکم تر می شود
و این چنین من بی تو می مانم...
وقتی تو نیستی
باغبان پیرخاطره ها هم
شاخه ای تبسم به غمگینی چهره ام نمی فروشد
و هر گاه بی تو ماندن سخت آزارم می دهد
با سبوی کهنه ی خاطره ها
یاد و خاطراتت را آب می دهم
باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود
که من باید پس بدهم؟
آخربه من بگو...
طاقتم زرد شد چرا گیاه آمدنت نمی روید؟

تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
بوی کال سیب بوی هرانچه که زیباست
تو را با تمام کودکی هایم خط خطی می کنم
قشنگ تر می شوی حتی با این خطوط درهم که لبخندت را می پوشاند
تو را با تمام آرزوهایم از خدا می خواهم
و خدا تو را نقاشی میکند با چشمهای قهوه ای
با همان نگاه مهربانت با هر مقیاسی از زیبایی
با هر اندازه ای از خوشبختی
![]()
تو با باران پیوند خورده ای
تو با تمام چیزهایی که معنی عشق میدهد پیمان بسته ای
نمی خواهم تو را کلمه کنم
نمیخواهم با جملات و با محدودیت های دست و پاگیر لغات اسمت را تکرار کنم
اصلا نمی خواهم کسی را در تو شریک کنم
تو مال منی تنها برای من که همه عمرم برای توست
حتی نگاهت ، آغوشت و همه آن چیزهایی که داری
تو را مزه مزه می کنم
بوی همآغوشی با مهتاب را میدهی
بوی تن خورشید بوی خیسی باران